ساده بگم که دوسی زنگید و گفت: خب
حالا کی بریم؟ بیچاره از همه جا بی خبر بود
گفتم کجای کاری اول باس مراحلات رو به
انجام برسونی بعدا بری... خبر تازشم این بود
که توی یه شرکت خصوصی کاری پیدا کرده
منتها عسلویه که ماهی یک و نیم میلیون حقوقشه
و البته سالی سی در صد هم به حقوق اضافه میشه
که خوراک و خوابگاه و بیمه هم داره... و اینکه باشد
که همه رستگار شویم
برم بخوابم که خوابم میاد ....
برچسب: ماجراهای,
نویسنده: باران نظری