با غریبه بودم داشتیم بدو بدو میرفتیم
اینور و اونور ... با کوله پشتی هم بودیم
ینی کلی بار روی دوشمون بود و اینکه من واقعا
آخرش نفهمیدم چه هدفی رو دنبال میکردیم اما
یهو دیدیم یه مار خیلی بلند از سوراخ دیوار اومد
بیرون که راهمون رو سد کرد ترسیده بودم ولی خب
غریبه بهم گفت نترس فقط سریع از بینشون عبور کن
منم همین کارو کردم منتها محله هاش خاکی و گلی و خراب
بود و دیواراش هم پوسیده... دیدم کلی دیگه مار از سوراخ
دیوار زدن بیرون... به طوری که دیگه تسلیم شده بودم و
فقط بدو بدو از بینشون رد میشوم البته با غریبه اما
تعدادشون خیلی زیاد بود و از سر و کولم آویزون
میشدن و به شدت ترسیده بودم ولی اهمیتی نمیدادم
و عجیب اینکه بهمون آسیبی نمیزدن فقط چندش آور و
دراز بودند...
پریروز هم من و مامانم توی خونه باغی بودیم یهو
صدای سگها از روی کوه بلند شد... عو عو میکردند
یادمه یکیشم سیاه بود... منتها چون فاصلشون
با ما زیاد بود اهمیتی ندادم اما چند تاشون
نمیدونم از کجا به ما رسیدن که قصد حمله داشتند
و من هم از مامانم دفاع میکردم و موفق به کشتن
دو تاشون شدم ...
نترسید همه اینا خواب چند شب پیشم بود ...
نمیدونم بگم کابوس بود یا نه؟ چون نبود... ینی
در عین اینکه خیلی ترسناک بود منتها از درون یه
سرخوشی بهم میداد... چی بگم والا....
برچسب:
نویسنده: باران نظری