خودم برای خودم - تاریخ: 1396/10/14 ساعت: 17:34
امروز تولدمه بعد همراه اول مکالمه رایگان داده... بعد حالا تو فکر اینم که چه کسی شایسته است که بهش بزنگم و حرف بزنم و اینا... رفتم یه سری به مخاطبان گوشیم زدم ببینم این دختر شایسته کیه که افتخار زنگیدن منو داره دیدم یه تعدادی فامیل هستن که اصلا ماه تا ماه نمیبینمشون دلمم تنگ نشده... یه سری خانواده ام...
رنگهای رنگ رنگی - تاریخ: 1396/10/14 ساعت: 17:34
نمیدونم چه مرگمه... مدام ناخنامو رنگو وارنگی میکنم... واقعا آدم باید بیکار باشه که از این خوشمزه بازیها در بیاره... نه؟ عه! واقعا نه؟ پس گوش بگیر... اگر خیلی بیکار هستید حتما چند عدد لاک با رنگهای مَشَنگ و پَلَنگ بخرید و ناخنهاتان را بیارایید... همان که گفتم میشود وگرنه همان میشود که گفتم ... خوابما...
مهمان خرج دارد - تاریخ: 1396/10/7 ساعت: 21:46
از قدیم میگفتن و گفتن که مهمون حبیب خداست... نه باووووو کو حبیب؟ کو؟ تو اگه حبیب رو دیدی سلام منم بهش برسون... خرج و برج زیاده اینقد حبیب کسی نشید لطفا... ولی چیزای خوب هم داره... همین که دور همین خوبه... چه بدانم والا... اصلا به من چه...
رنگهای رنگ رنگی - تاریخ: 1396/10/7 ساعت: 21:46
نمیدونم چه مرگمه... مدام ناخنامو رنگو وارنگی میکنم... واقعا آدم باید بیکار باشه که از این خوشمزه بازیها در بیاره... نه؟ عه! واقعا نه؟ پس گوش بگیر... اگر خیلی بیکار هستید حتما چند عدد لاک با رنگهای مَشَنگ و پَلَنگ بخرید و ناخنهاتان را بیارایید... همان که گفتم میشود وگرنه همان میشود که گفتم ... خوابما...
وفای سگی - تاریخ: 1396/8/18 ساعت: 14:16
باور کن سگ جماعت خعلی بهترتره از خعلی آدمااااا. همین که ما رو میبینه بدو بدو میاد سمتمون میپره دم میتکونه و خلاصه هزار کار میکنه که تو باورت بشه هنوز وفاداری و قدرشناسی نمرده البته در حیوونا... ولی من کلا یه کم از سگ میترسم نه به خاطر خودش ب
گاهی حقیقت سراب میشود - تاریخ: 1396/8/18 ساعت: 14:16
با غریبه بودم داشتیم بدو بدو میرفتیم اینور و اونور ... با کوله پشتی هم بودیم ینی کلی بار روی دوشمون بود و اینکه من واقعا آخرش نفهمیدم چه هدفی رو دنبال میکردیم اما یهو دیدیم یه مار خیلی بلند از سوراخ دیوار اومد بیرون که راهمون رو سد کرد ترسیده
سخنی گویم که بدانی - تاریخ: 1396/8/18 ساعت: 14:16
دیگه حالا جوری شده که اگه بستنی عالی و خوشمزه بخوای باید گرون بخری وگرنه نمیچسبه حالا باز این بستنی گرونا هم که میخری گاها بیشترشون یه روکش کلفت کاکاو روی بستنی داره از نوعی که تا میایی یه گاز بزنی نصف روکش از نوع بزرگ کنده میشه طوری که تو هن
عمومی شود هر آنچه خصوصی است - تاریخ: 1396/8/18 ساعت: 14:16
بعد اینکه به صورت خصوصی لطفا از من سوال نپرسید... ینی عادت به اینکه بیام وب کسی و جواب نظرات خصوصی رو بدم ندارم ینی در حالت عادی هم حتی توی وبلاگ دیگران نظر نمیذارم مگر اینکه بشناسمش... آره غریبه... مو همه چی بَلَتَم... از صفحه آرایی بگیر تا جلد کتاب و طراحی و نرم افزار و ... فرمایش؟؟؟
کارهای اداری دانشگاه - تاریخ: 1396/8/18 ساعت: 14:16
تقریبا نزدیک دو هفته ای میشه که برا انجام کارهای فارغ التحصیلیم مدام به دانشگاه جان میزنگولم و هی پست میکنم و خلاصه پیشرفت کرده کارها، از راه دور یه چهار تا ندا بدی کارات راست و ریس میکنن منتها تازه فهمیدم پایان نامه و این مراحل اداریش چه قدر
ماجراهای من و دوسی - تاریخ: 1396/8/18 ساعت: 14:16
ساده بگم که دوسی زنگید و گفت: خب حالا کی بریم؟ بیچاره از همه جا بی خبر بود گفتم کجای کاری اول باس مراحلات رو به انجام برسونی بعدا بری... خبر تازشم این بود که توی یه شرکت خصوصی کاری پیدا کرده منتها عسلویه که ماهی یک و نیم میلیون حقوقشه و ال
خودم برای خودم - تاریخ: 1396/8/18 ساعت: 14:16
امروز تولدمه بعد همراه اول مکالمه رایگان داده... بعد حالا تو فکر اینم که چه کسی شایسته است که بهش بزنگم و حرف بزنم و اینا... رفتم یه سری به مخاطبان گوشیم زدم ببینم این دختر شایسته کیه که افتخار زنگیدن منو داره دیدم یه تعدادی فامیل هستن که اصلا
جای من باش - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 18:01
هیچی دیگه امروز لیست خریدی به من داده با مقداری پول گفته ببین من میخوام بشینم درس بوخونم تو برو جای من بخر بخر. بعد اینکه عجب بارونی یه هفته ای خوشمزه ای بود و میگن قراره آخر هفته بازم ببارونه بعد اینکه همین دیگه ...
روزگار زعفرانی ما - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 18:01
امروز کرم پودر زدیم و رژگونه مالیدیم و رژلبی زدیم و اینا( البته در حد معقول ) و رفتیم برای گردشگری... آن را هم دیدیم منتها از ما فراری بود به طور عجیبی... امشب جاتون سبز چای زعفرانی خوردم نه از آن طعم دارهای آماده ای! نه! از آنها که خودت در خانه طبیعی درست کنی... بعد اهل خانه به ما فرمودند: نکن دخت
خوشحال نوشت خواب آلود - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 18:01
ای واااااای خسته شدیم ای وای و از این چیزا... خب حالا که رفت دیگه خستگی چرا؟ خب اخه دو سالی که نیومده بود تلافیشو در آورد البته قبل اومدنش من خوابشو دیده بودم باور کن... هر کی هم خواست بگه تا وآسش خواب ببینم... دختره هم دیشب میزنگوله و میگه خب من هنوز خیلی عقبم; رفته به دُکی گفته چه کنم؟ دُکی ه
سکته ای در سکوت - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 18:01
امروز سکته ای زدم در حد خودم... از اون مدلا که اولش تمام هیکلت سکوت میکنه بعد تازه میفهمی چه غلطی کردی... خلاصه بعد بیست دقیقه که همه پول برگشت داده شد به کارتم، دوباره قلب بیچاره من به کار افتاد... ای قلب بیچاره من... ای
آدمهایی که دکتر شدن تا کمرو نشن - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 18:01
آدم خوبه که اینقدر پست نباشه تا یک خرده بوی چند تا تیکه اسکناس به مشامش میرسه، یهو راهشو کج کنه بره یه کوچه دیگه... البته خب بی پولی هم بددردیه و البته من هم نمیخوام قضاوت کنم از کجا معلوم من جای اون بودم چه میکردم... اصلا بهتر که نیستم وااااالا... بعد اینکه وقتی دکتر باشی خود به خود وضع مالی زند